X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_22: انگلیسی زبان دوم

تا بخود بیاییم و آماده ی برگشت از اوماها(شهر برادرم) بشیم؛ نزدیک ظهر شده بود. دو سه روز پیش، دانا(زن برادرم) ضمن صحبتی تلفنی از همکارم دعوت کرده بود تا برای صرف چایی و گپ و گفتگو به خونه مون بیاد و  سخت نگران دیر رسیدنمون به لسینگتون (شهر آینده ی محل کار و زندگی ام) بودیم. از قضا باد و بارون های موسمی شدید هم هوس کرده بود آخه بیاد و همین عامل مانعی برای رانندگی تندتر شده بود. با اینحال  چیزی حدود یک دقیقه بعد از رسیدن آقای دکتر نلسون رسیدیم و سببی شدیم تا زیاد الاف آدرس پیدا کردن نباشند.

اسکات نلسون


رسیدن همزمان همگی ماها سببی شد تا بقول عوام هرچه بادا باد بشه و در عمل انجام شده بمونم و نگرانی همصحبتی با ایشون رو فراموش کنم. جدن هم که خیلی ها مثل خودم دائم می گیم که :«حتی توی سختی هایی که سر راهمون قرار می گیره؛ خیر ماست»(عـَسا آن تکرهوا شیئا ً فهـُوَ خیرٌ لکم_قرآن) ولی با کوچکترین شل و سفت شدن اوضاع، یادمون میره و می ریزیم به هم. چقدر خوبه که بعد از اونچه که سهم و تلاش ماست؛ بذاریم تقدیر پیش بره و باور کنیم که هرچه پیش آیدخوش آید.

به یاد و از دوست! هرچه رسد نکوست!


به عکس تصوّر من، آقای نلسون نه تنها اون سردی به ظاهر رایج آمریکایی رو نشون نداد؛ بلکه چنان ما رو گرم! تحویل گرفت که دست کمی از خونگرمی مردم مشرق زمین نداشت. قبل از اینکه برای همنشینی و صرف چایی وارد خونه بشیم؛ آقای نسلون ما رو راهنمایی کرد تا برای صرف عصرونه و بستنی راهی سالن غذاخوری مجتمع آموزشی بشیم. همراه بودن دختر سیزده و پسر یازده ساله اش (منظور چندسال پیش / 1385) سببی شد تا اولین اجبار همصحبتی و انگلیسی حرف زدن فاطمه ایجاد بشه. گفتنیه که اونها به راهنمایی پدرشون، یک عروسک «خرس» و نیز گردنبندی نفیس (نشان دینی زردشتیان=فـَرَوَهر) برای فاطمه و نیز دعایی از کتاب مقدّس اوّستا برای خودم به عنوان کادو آورده بودند.

نگاره ی فــَـرَ وَهــَـر faravahar


با حضور دانا و با اینکه  اون هم فارسی رو اونچنان خوب نمی دونست ولی در عوض تا می تونست! نقش مترجم رو خوب ایفا می کرد :) نشستیم به تبادل نظر و تجربه ی کلاس داری. خوشبختانه آقای نلسون نه تنها سخت علاقمندند تا فارسی رو بیشتر بدونند بلکه همین تشکیل کلاس فارسی و حضور همزمان او، قوّت قلبیه برای من تا بتونم انگلیسی رو بیشتر یاد بگیرم. میون حرفامون مسئله ی انگلیسی ندونستن فاطمه رو مطرح کردم که ایشون بنا به اطلاعاتی که داشت؛ سخت اطمینانمون داد که بچه ها هرچه کوچک تر باشند؛ سریع تر راه می افتند. بخصوص اینکه درهر مدرسه، یک معلم مخصوص دانش آموزان غیر انگلیسی زبان هم هست که برای فاطمه  طوری برنامه ریزی می کنه که در کنار درسهای اصلی مدرسه اش، انگلیسی رو بیشتر کار کنه. حتی پیشنهاد داد که اگه می تونیم کتابهای رایگان این برنامه ی یادگیری زبان رو که به «انگلیسی بعنوان زبان دوم» معروفه؛

 ESL = English as a Second Language 

 توی اینترنت و بعضی وبسایتهای مخصوص و مرتبط جستجو کنیم و درسهای مخصوص دانش آموز و معلمش رو دانلود و کار کنیم.

جالبتر اینکه پسرش با یک پسر چینی همکلاسیه که اون هم هیچ انگلیسی نمی دونسته ولی الان و در عرض کمتر از شش ماه تونسته به راحتی صحبت کنه. {توضیح: در این زمینه قبلن هم نوشته ام ولی جهت اطمینان خاطر قلبی خونواده هایی که عازم مهاجرتند و نیز اطلاعات عمومی عزیزان دیگه یاد آوری می کنم که: به جرات! اولین کسی که در زمینه ی زبان انگلیسی سریعتر از همه ی ماها راه افتاد؛ فاطمه ی هشت و نیم ساله بود که زبان رو در محیط و بطور صحیح و یکبار برای همیشه یاد می گرفت. امروزه به طوری با لهجه ی «میزوری» حرف می زنه که حتی خود آمریکاییها هم باور نمی کنند که او نه تنها انگلیسی نمی دونسته بلکه متولد ایرانه. در توصیف یادگیری زبان بچه ها، مثال «اسفنج» رو زیاد بکار می برند. مثل اسفنج جذب می کنه.}

باب اسفنجی! تقدیم به همه ی بچه های گــُنـده ! 


در بین صحبتهامون بود که علـّت علاقمندی آقای نلسون رو به فارسی پرسیدم و معلومم شد که همین مختصر فارسی رو با چه سختی بقول خودش: یاد گیریفت!! :) از اونجا که ایشون استاد درسهایی مثل فلسفه و منطق و ادیانه؛ با مطالعه ای که درباره ی دین زردشتی داشته؛ سخت به این کیش چند هزار ساله ی ایرونی دلبسته میشه. تصمیم می گیره تا آثار زردشتی رو به انگلیسی روانتری ترجمه کنه و همین سببی میشه تا به یادگیری فارسی همچنان ادامه بده. توی دلم گفتم:« سرزمینمون ایران! چه خاک غریبیه که بزرگان ارزشمندی همچون زردشت و مولانا و بوعلی سینا و … رو  به دنیای اندیشه عرضه کرده؛ ولی نه تنها بسیاری از ایرونی ها اونطور که باید شایستگی ها و عظمت این افراد رو نشناخته اند؛ بلکه بسیاریشون چنان گرفتار خرافه های مذهبی شده اند که هر وقت در مقابل عظمت و راستی زردشت کم میآرند؛ با تلاش جاهلانه شون و تهمتهایی مثل آتش پرست و… می خواند ریشه ی اینگونه تفکرات اخلاقی و عمیق رو بخشکونند!!؟؟ افسوس، افسوس.

زردشت! اولین پیام آورنده ی اندیشه ی یک خدایی


اما بشنوید مژده ی خوبی رو که آقای نسلون قبل از خداحافظی دادند. از اونجا که با هموطنان زردشتی ساکن شهر کنزاس سیتی آشنایی داشت؛ با آقای دکتر جهانیان تماس گرفت و ما نیز پیشاپیش جهت حضور در مراسم جشن زادروز«اشو زردشت» که همه ساله در ششم فروردین ماه برگزار میشه؛ دعوت شدیم. :)  شنیدن این خبر خوب چنان انرژی بالایی داشت که از حد و تحمّل جسمی ام خارج بود و به محض رفتن ایشون، سرنگون بستر شدم. فردا اولین روز شروع تدریس و کار جدیدم در آمریکا خواهد بود و چه بهتر که بقیه ی یادگیریهام رو  بذارم در عالم خواب و رویا. اینطور که پیداست آینده مون آبستن چم و خم های پیش بینی نشده ی بسیاری خواهد بود و لابد باید آماده تر از این حرفها باشم!؟ اینجاست که بقول نجف آبادیها باید گفت:«چــوم!!»=چه می دونم؟/ نمی دونم!(چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون/دلم را دوزخی سازد؛ دو چشمم را کند جیحون// چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم … مولوی)