X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_8 : پرواز به آمریکا

حضرت حافظ گفته: «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند». انگاری توی پیشونی ما نوشته که خبرهای مهم رو باید صبح سحر بشنویم و باز عبدالله زنگ زد که سایت رو چک کرده و بالاخره با ویزای منم موافقت شده. خوشبختانه دیگه نیازی به گرفتن وقت نبود و همون روز راهی سفارت شدیم و پاسپورتمون رو تحویل دادیم و برگشتیم و اینبار دیگه به اجبار توی خونه نشسته بودم تا به محض تماس پستچی دم دست باشیم. بالاخره سر ساعت مقرر توی ورودی یکی از هتلهای نزدیک محل سکونتمون با پرداخت بیست درهم دبی، پاسپورت رو از «موتوری» تحویل گرفتم و بمانه که چندین ساعت فقط زل زده بودم به اون یه تیکه کاغذ(ویزا) که توی پاسپورت چسبونده بودند. گاهی ذوق و گاهی فکر اینکه چه بسیار کسانی که بخاطر یک چنین مجوزی، چه تلاشهایی ندارند.(توضیح: البته شما دوستان بهتره بعد از اینکه حسابی ذوق و افکار فلسفی تون رو کردید؛ حتمن همه ی مشخصات و اطلاعات ویزاها رو چک کنید که مبادا بعدن بخاطر هر اشتباهی، به مشکلات بسیاری برنخورید!!؟)

نمونه ویزای ورود به آمریکا


آدمیزاد عجب موجود عجیبیه. بخصوص من یکی از گروه آدمهایی ام که هنوز از یک مشکل رها نشده؛ غصه ی بعدی رو میخورم. فکر چگونگی تهییه بلیط باز فکرم رو اشغال کرد و خدا پدر دوستامون رو بیامرزه که در این مورد تصمیم گیریها رو عهده دار شدند. ولی خداییش بزرگترین استرسمون رفع شده بود و باید موضوع رفتنمون رو لااقل برای دوستانمون در دبی علنی می کردیم. یادش بخیر مهمونی کوچکی که به بهونه ی تولد فاطمه در کنار خانواده ی بابا امیر و نیز آقای معین و چندتا دیگه از دوستانمون در یکی از رستورانهای مرغ سوخاری دبی به نام «التازش» به سر بردیم. همون شب خبر دار شدیم که پروازمون برای روزهای آخر همون هفته تنظیم شده تا بدینوسیله ورودمون در روزهای کم ترافیک فرودگاهها و تعطیل آخر هفته ی آمریکا باشه. همین سبب شد که از همون شب اولین جمله ی انگلیسی رو از دهان بعضی از دوستانمون هنگام خداحافظی بشنویم که برامون سفر و «آخر هفته ی خوبی رو آرزو» می کردند.


همه ی لحظات شما بهترین باد. آمین


پرواز به آمریکا: هروقت یادم میآد که ما با چه دل و جرئتی سوار هواپیما شدیم و حرکت کردیم، همه ی وجودم از ترس مور مور میشه. تصوّر کنید کسی که چندین ماه داخل ایران نگران چنین روز و لحظه ای بوده و با آنکه یکی دو سفر کوتاه هوایی داشته ولی حتی نحوه ی توالت رفتن داخل هواپیما، براش سوال بوده؛ حالا باید با هزاران دغدغه ی جوراجور و در نوع خودش تازه راهی بشه.  مشکل زبان از یه طرف و  ایرانی بودن و برچسب تروریست بودن و نگرانی هزاران پیشامدهای دیگه، هزار طرف . یکی می گفت شخصی رو می شناسه که پروازش روز دوازدهم بود و بخاطر قضیه ی 11 سپتامبر و دزدی هواپیماها  و حملات تروریستی به نیویورک، سفرش لغو شد و تا چندیدن ماه به مشکل برخورد کرد. یا همین چند روز پیش با سقوط یکی از هواپیماهای امارات، تمام پروازها لغو شده بود. امـّا اونچه که بیشتر از همه به ما لطمه زد و نگرانی مون رو چند برابر کرد؛ اطلاعات عجیب و غریب و غلطی بود که از افراد کم اطلاع شنیده بودیم. مثلن: یکی از اقوام در ایران گفت: آنقدر ترافیک هوایی به آمریکا زیاده!!!  و بخاطر موارد امنیتی پروازها کمه!!!!  که تا چندین ماه باید توی نوبت باشیم!!؟؟  در حالیکه بلیط ما درست چند روز بعد از گرفتن ویزا جور شد.


عکس اینترنتی و تزئینی است


لحظه ی حرکت به فرودگاه رسید و با دربست کردن دو تاکسی، وسایلمون رو بارکردیم و بمانه که راننده های پاکستانی، حضور دو زن رو با هیزگی جواب می دادند. با همه ی فشارهای روحی و روانی، برعکس همیشه ی عمر، اعصابم کاملن آروم بود. برخلاف انتظار ما، ننه فروغ(خانم بابا امیر) هم تونست وارد سالن انتظار فرودگاه بشه و حالا همگی شده بودیم گوش تا حرفهای مامور گمرک فرودگاه رو بفهمیم و درجایی که هیچکدوم از ما سوال مامور رو که می پرسید: «لب تاپ یا وسیله ایی الکترونیکی داخل چمدانهامون داریم یا نه؟» فاطمه با همان اطمینان به نفس همیشگی بهمن ماهی اش، اینطور ترجمه کرد:«می پرسه تلویزیون دارید؟» بعد با همان شیرین زبانی هشت و نیم سالگی خود رو به مامور بصورت فارسی انگلیسی گفت:«No نداریم». همین سببی شد که همگی بزنیم زیر خنده که بیا و ببین دخترمون چقدر کلاس بالاست که زبان هم بلده و اصلن این بار هزارم  اونه که پرواز نیویورک رو سوار میشه!!؟ 


چک کردن ویزا و پاسپورت / عکس اینترنتی است.


با تحویل ساکها فرصتی شد تا در کنار«بابا امیر» و خواننده ی خوش صدای گروهش(آقاجلال) خلوتی داشته باشم و از هزاران خاطرات گذشته ی اجراهای موسیقی در ایران و همچنین این مدت پنج هفته ایی که مزاحمشون بودیم یاد دوباره ای داشته باشیم. در آخرین لحظات بود که با خواهش من ایشون نغمه ای خواندند و از اتفاق بخشی از ترانه ی «صورتگر نقاش چین» که میگه:«زدست محبوب، چه ها کشیدمبجز جفایش، وفا ندیدم» رو زمزمه کردند. البته آنچنان وقت زیادی تا سوارشدن به هواپیما نبود و همگی با هم خداحافظی کردیم و هنوز صحنه ی دست دادن با امیر و خداحافظی با خانمش(ننه فروغ) رو یادم نمی ره که با آن همه شرّ و شور،  مثل بچه ایی مظلوم، مرا که از خدا حافظی با او غافل شده بودم؛ با اسم کوچیک صدا زد. یاد آن جمله ی معروف بابا امیر  بخیر که: «مهم با هم بودنه


سرپرست، آهنگساز و نوازنده ی گروه درخشنده (بابا امیر)


بهرحال راهروهای فرودگاه رو با همه ی سنگینی قدمهامون پیمودیم و سرانجام برروی صندلی هایمان قرار گرفتیم. بمانه که هرکداممان یک وسیله ای رو بدست گرفته بودیم از جمله: 2 تاساز سه تار و ویلن، کیف دستی مدارک، 10 کیلو گز، کیف دستی زهرا و … هرچند پروازمون  ساعت 2 صبح بود ولی تا ساعت 4 الاف بودیم و بعدن باخبر شدیم که یکی از مسافران مریض بوده و تا چمدانهاش رو از هواپیما پیاده کنند و از ترافیک هوایی فرودگاه دبی رها  بشیم 2 ساعتی طول کشیده. ردیف 4 نفره ی وسط هواپیما نصیبمون شده بود و بجز ما، خانمی انگلیسی زبان نیز در کنارمون نشسته بود. هرچند جلوی هرشخص یک تلویزیون اختصاصی وجود داشت؛ ولی من یکی که حوصله ی هیچی رو نداشتم. در عوض فاطمه ذوق زده ی بازی های کامپیوتری بود و اون خانم هر از گاهی به اجبار راهنمایی اش می کرد. با دیدن فاطمه که چنان اعتماد به نفسی از خودش نشان میده! از ته دل آرزو کردم که ای کاش دل من هم به آسودگی او بود. ولی اونچه که خواسته و ناخواسته حاکم بود، محکومیت من بود تا یکی از عجیب ترین شبهای زندگی ام را پشت سر بذارم و بدون شک اونچه که اصلن به سراغم نمیآمد؛ «خواب» بود. یعنی تلاشی هم کردم که خودم رو بزنم به در بیخیالی و فکرم رو بر همه چیز خاموش کنم شاید بتونم بخوابم ولی نشد و دیدن این خانم بغل دستی ام که چطور خـُر و پـُف می کرد اونچنان حسودم کرد که دست به دامان خدمه ی هواپیما شدم و مقداری نوشیدنی! خواستم و باز هم فایده نبخشید.  بدتر از همه حسّاسیتی بود که بینی ام نسبت به بوی پارچه ی «چشم بند» خواب نشان داد و ناگهان علایم سرماخوردگی و سوزش مخاط بینی ام  شروع شد و هیچ ترفندی حتی اسپری که از خدمه گرفتم و توی بینی هام پاشیدم هم؛ کارساز نبود.


عکس تزئینی و اینترنتی است.


با آنکه همه جا تاریک بود ولی می تونستیم گذر هواپیما رو به دو شکل (بر روی نقشه یا زنده از طریق دوربینهای مدار بسته /منظره ی آسمان شب) از طریق تلویزیونهای جلوی خودمون یا گوشه و کنار سالن هواپیما  متوجه بشیم.  عجیب حال عجیبی بود گذر لحظه به لحظه ی هواپیما، از روی شهرهای ایران مثل شیراز، اصفهان، تبریز. هرچه بود آن تاریکی و سکوت شب، فرصتی فراهم کرد تا یادی نمناک داشته باشم از اشکها و بغض های خارسو(مادر همسر)، بـُرسـُوره(پدرهمسر)،اقوام و خواهر و برادر و دوست(وجیهه، راضیه، احترام، فتح الله، مجید یمینی، کورش، نرگس، خانم انتظاری، حج اکرم، آقامرتضی، مجید قائدی، حبیب و…) از اینها که بگذریم … هرچند کمی جا بین صندلیها، درازی بدقواره ی پاهام، علایم سرماخوردگی، استرس و دلنگرانی های فردا و فرداها حسابی کلافه ام کرده بود و نمی ذاشت بخوابم؛ ولی اینها دلیل نمی شد که تمام پرواز 15 ساعته ی دبی تا نیویورک رو زجر بکشم. لذا دلتون رو آروم کنم که از طرف همه ی شما نایب الزیاره بودم و تا می شد این شازده خانمهای کمرباریک خدمه ی هواپیما رو که  یکی از یکی مقبول تر بودند؛ حسااااابی سیل(تماشا) کردم و یه ریز می گفتم: «فتبارک الله، احسن الخالقین».  حالا که خدا زیباست و زیبایی ها رو هم دوست داره؛ شما هم با بنده دعا کنید که:«ای پروردگار! این دو تا چشای پاک رو از ما مردهای ایرونی مگیر!!» آمین   ادامه دارد … موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید