X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
سه‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1390

جنگ داخلی آمریکا Civil War

مدتها بود که قصد داشتم گزارشی از مراسم بازسازی جنگهای داخلی آمریکا عرض کنم و متاسفانه نشده بود. شاید بدونید که پس از انتخابات ریاست جمهوری و بلافاصله پس از چهارم مارس 1861 و مراسم سوگند آبراهام لینکلن  11 ایالت با ادعای تجزیه طلبی،  دست به شورش زدند. در آن زمان این یازده ایالت جنوبی  _ که در اصل بیشترشون در پایین و جنوب رودخانه ی می سی سی پی واقع هستند_ بخاطر هنوز رواج داشتن برده داری؛ به  ایالت‌های بــرده  مشهور بودند. ایالت‌های جنوبی بلافاصله ریچموند ایالت ویرجینیا را پایتخت خود قرار داده و جفرسن دیویس را به عنوان ریاست جمهوری برگزیدند.

                قرمز =جنوبی ها،   آبی =شمالی ها،    سفید= ایالتهایی که هنوز به آمریکا نپیوسته بودند                       

گفتنیه که اصلی ترین بهانه ی این تجزیه طلبی جنوبی ها، دعوا برسر مجاز بودن برده داری بود. بمانه که این روزها  به مثل بعضی کشورهایی که خودتون بهتر می دونید؛ دیگه با بهانه ی دین و مذهب از گـــُرده ی ملت سواری نمی گیرند؛ ولی باید بگم هنوزم که هنوزه، حتی در همین مهد آزادی،  همه ی آدمها به نوعی برده ی متمدنانه و عصر جدید قدرتمداران و صاحبان زر و زورند. بهرحال … ایالتهای جنوبی نام جدید «کانفدرتیو»(کنفدراسیون/هم پیمان) در مقابل «ایالات متحده»(یانکی/دولت سراسری و فدرال آمریکا) و نیز پرچم مستقلی  را برای خود برگزیدند و بدینوسیله به جنگی چهارساله دامن زدند که هرچند در ابتدا به شکست شمالی ها منجر شد؛ سرانجام شمالی ها پیروز شدند و کشوری یک دست را تشکیل دادند که هنوزم که هنوزه با آنکه هیچ غلطی نمیتونه بکنه؛ ولی ابرقدرترین کشور دنیاست و به «آمریکای جهانخوار» مشهوره.

                                           پرچم ایالتهای جنوبی / کانفدرتیو  

گفتنیه که این شهر(لکسینگتون ایالت میزوری) هم به مدت ســــــــــه روز!!_ توجه کنید؛ ســـــــــــــه روز !!!_ درگیر جنگ بوده و الان به عنوان یه شهر تاریخی شناخته میشه . به همین علت هر دهسال یه بار،  آن کش مکش صد و پنجاه سال پیش رو باسازی می کنند تا هم تنوعی باشه و هم از راه جلب توریست،  درآمدی کسب کنند. خسته تون نکنم و  بهتره که با هم گزارش تصویری از تغییر همه جانبه ی شهر و مردم ببینید و لذت ببرید. اولین مراسم آن مثل همه ی مراسم مشابه،  راه اندازی کارناوالی در سطح شهر بود که صد البته گروه موزیک از اصلی ترین ارکان این رژه (پرید) است.


از مدتها پیش بود که در و دیوار شهر پر بود از پوسترهای این مراسم و هرچند که سرما و بارون اجازه حضور توریستهای زیادی نداد؛ با اینحال نمردیم و شهری  سر زنده و شلوغ با ویژگی ترافیک رو هم دیدیم.





بهرحال این  رژه به نوعی  منحصر به فرد بود چرا که تلاش شده بود همه چیز را به شکل گذشته ها بازسازی کنند.  لباسها ، سلاحهای قدیمی و نوع حمل و نقل  از جمله ی آنها بود.

                                    تاکسی عمومی یا ماشین خانوادگی

ماشین شخصی 

کالسکه ی کودک

شکارچیان و لباس تمام چرم از پوست شکار

روزنامه فروشان دوره گرد

بسیج محل

نیروی زرهی سپاه محلی

در تاریخ آمریکا نهضت عمومی بزرگی ضد ساخت و مصرف الکل  به نام جنگ الکل مشهوره . عکسهای بعدی اشاره ای به این ماجرا داره.

درسته میگه:اون خمره رو با تبر بزن بشکن! یه وقت نکنی اینکارو ! کلی میارزه! البته منظورم خمره شه ها :)

اون یه استکان کوفتی رو بنداز دور و خانواده رو عزادار نکن!

این هم ثمره ی خوردن چیزای بد بد. حالا میخواد الکل باشه میخواد گلوله!؟

انگاری بجز بودایی ها، سیاهپوشی خانواده ی عزادار عالمگیره!؟

گروه سوگواران یا انجیل خوانان خندان !؟

البته فکر نکنید که فقط کاروانی که رژه می رفتند؛ به سبک و سیاق قدیم اجرای نمایش داشتند.  در این  دو روز هرجایی که پا می گذاشتیم؛ حتی فروشنده ها و مردم عادی  را هم به شکل و شمایل قدیم ملاقات میکردیم. خلاصه ی کلام یه چیزی شده بود شبیه به سریال «پزشک دهکده» و سفری داشتیم بی ماشین زمان به صد تا صد و پنجاه سال پیش .




در این بین هم بعضی ها فرصتی پیدا کرده بودند تا درکنار مدلها عکسی به یادگاری بگیرند. بهش میگم: فرین بابا … نمیشه تو زودتر نحوه ی کار با دوربین و عکاسی رو یاد بگیری؛ بلکه این بابای دلسوخته ات هم بتونه عکسی اینطولکی به  یادگاری بگیره!؟  ای امان از این یادگار و یادگاری که همه جا باعث شده دود از این جیگر سوخته ی من به هوا بره … همه بگید خدا صبرت بده حمید! :)


البته فکر نکنید که گذر اینهمه آدم و اسب و حیوان باعث هیچ گونه مشکلی نبودا … بلکه در انتهای کاروان دوستان محترم  داوطلب، فرغون و بیل و جاروب به دست، زحمت جمع آوری پشگلها و آشغالها را می کشیدند.


و امـــّا عصر هنگام و با آنکه نم بارانی زده بود؛ راهی بیرون شهر و محل برگزاری  بازسازی مراسم تعزیه ی  نبرد شمشیر و توپ و تفنگ شدیم تا حال و احوال احساسی 150 سال پیش و آن جنگ سه روزه را بیشتر لمس کنیم.




گفتنیه که این جنگ سه روزه را جنگ بافه های شاهدانه نیز می نامند چرا که جنوبیها از علوفه های خشک و لوله و بسته بندی شده (بافه)ی گیاه شاهدانه(ماری جوانا/حشیش) که در آن ایام جهت استفاده از الیاف(کنف) آن  در طناب بافی کشت می شده؛ بعنوان سنگر استفاده می کردند. بدین شکل که با غلتاندن بافه ها و پناه گرفتن در پشت آنها، خودشون رو به سنگرهای دشمن می رسوندند. از طرفی هم خیس شده ی آن باعث میشد تا ساچمه های توپ و تفنګ شلیک شده به درون آن جذب بشود و از قطر آن کمتر بګذرد.

جنگ بافه های شاهدانه     Battle of the hemp balls

سنگر گیری پشت بافه های خشک علوفه ی شاهدانه و نزدیک شدن به دشمن

قابل ذکره که بازیگران این شبه جنگ، شب قبل را برای حس گیری بیشتر در بین چادرهایی که به همین منظور برپا شده بود خوابیده بودند و فرصتی شد تا دیداری هم از کمپینگ آنها داشته باشم.

کمپینگ و چادرهای جنگجویان

چادر فرماندهی

فانوس یا همون چراغ مرکبی آمریکایی

امدادگران که بیشتر یادآور گروهبان گارسیا در فیلم زورو ست

کتری و قوری آتشی آمریکایی

دمادم غروب بود و از میدان جنگی که در خارج از شهر بود برگشتیم و همانطور که منتظر بودیم در چادرهای موقت فراوانی که برپا شده بود؛ برنامه های گوناگونی در حال اجرا بود و از جمله ی آنها؛ به تماشا نشستن کسانی که با گریم خودشان به شکل شخصیتهای معروف از جمله رئیس جمهوران گذشته، نویسندگان و غیره …. به گونه ای از زبان آنان پاسخ سوالات حاضران را می دادند.

بازیگر شخصیت شکسپیر، نویسنده ی مشهور انگلیسی

دست آخر هم آموزش رقصی بسیار قدیمی و اجرا توسط حاضران. البته رقصهای قدیمی اروپایی _ آمریکایی از یک نظم هندسی خاصی پیروی می کنه و مثلن باید سه قدم برند عقب، درحالیکه دستشون رو به سمت شریک رقصی دراز می کنند؛ یه چرخ بزنند یا دوقدم برند به سمت چپ و غیره … به همین خاطر تمرین و اجراهای اولیه ی حاضرانی که ماهر نبودند، کلی خنده در برداشت و چه بهتر که تعزیه های آمریکایی های جهانخوار هم اینگونه ختم بشند.

استاد آموزش رقص در کنار یکی ار هنرجوهای تازه کار

هاااان !!!! بیا بابا!!! این کمره یا فنره!؟

دوستان عزیز ! راستشو بخواهید این ایام سخت درگیر بیحالی و تب و درد بیماری آبله مرغان بزرگسالی(زونا Shingle) بودم و نه تنها نشد عرض ادبی خدمت دوستان وبلاگنویس داشته باشم؛ بلکه به روزآوری این مکان تا این حد با تاخیر انجام شد که معذرت میخوام …. موفق و پیروز باشیددرود و دو صد بدرود …. ارادتمند حمید