X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392

خاطرات آمریکا_41: شهریه ی مدرسه

آخیش! بالاخره یه خودکار آبی گیر آوردم. توی آمریکا تا بخواهی قلم و خودکار سیاه هست و رنگ آبی خیلی کم میبینیم و بیشتر جنبه ی سلیقه ای داره. حتی رنگ قرمزی که معمولن ما معلـّم ها استفاده ی فراوانی داریم رو بیشتر در مکانهای آموزشی میشه دید.

صبح چهارشنبه پس از کلاس برگشتم خونه تا منتظر رسیدن خانم دکتر«سیما» باشیم. قرار بود وسایل اضافی منزلش رو جهت استفاده ی ما بیاره. با رسیدن او فقط تعدادی از وسایل نقاشی کودک و یک چراغ ایستاده (آباژور) رو _اون هم بخاطر اینکه توی اتاقهای نشیمن آمریکایی هیچ چراغ سقفی وجود نداره_ مفید تشخیص دادیم. او هم شستش خبردار شد و گفت:«هرچیش به دردتون نمیخوره، بریزید دور». بهرحال نظر لطفش بود و فکر کرده بود که هیچی نداریم و البته منطقی هم هست که همه ی تازه مهاجران در ابتدا بجز چمدونهای دستشون هیچ وسیله ای رو نداشته باشند.



خوبی زندگی اینجا همینه که وجود انواع فروشگاهها  _از حاجی ارزونی گرفته تا حسابی گرون قیمت_ سبب میشه مناسب ترین وسایل رو با قیمت مناسب و با توجه به قدرت خرید و جیبمون بخریم. البته کسانی هم که خوش شانس باشند و آشنایی رو داشته باشند می تونند بعد از خرید از حراجهای شخصی خونه ها (گاراژ سیل)، یکی از رسوم بسیار خوب زندگی آمریکایی رو در شهرهای کوچیک ببینند و وسایل اهدایی دیگران رو که بعضی هاش حتی یکبار هم استفاده نشده اند؛ بپذیرند و نیاز اولیه شون رو تامین کنند.



با پیشنهاد خانم دکتر با عجله لباس پوشیدیم تا برای شرکت در امتحان رانندگی راهی شهر کنزاس سیتی بشیم. در محدوده ی ما _آزمون شفاهی گواهینامه که مخصوص خارجی ها  و افراد بیسواده_  وجود نداره و باید به مرکز ایالت میزوری و شهر «جفرسون سیتی» می رفتیم. لذا به نزدیک ترین مکان یعنی نیمه ی دیگه ی شهر کنزاس سیتی که در ایالت «کنزاس» قرار داره، رفتیم ببینیم میشه؟ (آآآآ!!! چندتا فعل پشت سر هم!!! «داره رفتیم ببینیم میشه!؟» :) ) گفتنیه که ابر شهر «کنزاس سیتی» به حدّی بزرگه که بین دو ایالت «میزوری و کنزاس» مشترکه. لذا این دو بخش رو همیشه با عنوان «کنزاس سیتی میزوری» و «کنزاس سیتی کنزاس» از هم تشخیص میدند.



بعد از کلی دنبال آدرس گشتن یه دفعه خانم دکتر  پیشنهادی داد و دیدنی بود حال و روز زهرا که در مقابل اقتدار خانم دکتر کم آورد و  پس از چندیدن ماه و شاید سال در اون شهر شلوغ، پشت فرمون ماشین نشست تا فاصله ی مونده به «اداره ی صدور گواهینامه» رو به اصطلاح تمرین رانندگی کنه. البته اشتباه از من هم بود _و هرچند خانم دکتر در نهایت بی احتیاطی، زهرا رو مجبور کرد_ نباید اجازه می دادم تا جون همه رو به خطر بندازه!؟ این حرفم شاید برای خیلی ها محسوس نباشه ولی محض مقایسه می گم تا بهتر متوجه بشید. رانندگی توی آمریکا بخاطر جدید بودن محیط و نوع خاص خط کشی های ترافیکی _هرچند به مرور یکی از آسون ترین کارها میشه_ ولی تا مدتها گیج کننده و سخته.



مثلن با اونکه توی ایران با اون شرایط خاصش رانندگی می کردم؛ تا مدّتها گیج جهت یابی جغرافیایی شمال و جنوب وشرق و غرب بودم و تا مغزم میومد تصمیم بگیره، خیابان فرعی مقصد رو ردّ می کردم و بانهایت کلافه گی بعد از کلی رانندگی راه برگشت رو پیدا و باز سرجای اولمون برمی گشتیم. همین هم شد و  زهرای بیچاره چنان مغزش قفل شد که حتی دست چپ و راستش رو هم گم کرد  و حتی نمی دونست که اهرم سیگنال راهنما رو باید بالا بزنه یا پایین؟ البته که سیما خانوم همچنان و یه دنده می گفت: «مهم نیست؛ رانندگی کن! برون! برون!» فکر کنم توفیق نصیبمون نشد تا یه راست بریم اونور :) که شاید مرز بهشت و جهنم همین جا و همین جاده بود؟



سرانجام تصمیم براین شد که زهرا فقط آئین نامه رو امتحان بده و آزمون عملی رانندگی بمونه برای بعد. با این خیالها وارد اداره ی مربوطه شدیم و با توضیحات افسر و منشی مسئول ثبت نام، معلوم شد که اصلن شرایط شرکت در آزمون رو نداریم و باید سند یا مدرکی معتبر مثل قبض برق رو نشون بدیم تا ساکن ایالت کنزاس بودنمون ثابت بشه و بعد اقدام کنیم. جا داره یادآوری کنم که بهتره خانواده های تازه مهاجر هر یک از قبض های آب و برق و گاز خونه شون رو به اسم یکی از اعضای خونواده شون درخواست کنند تا اینگونه مشکلات رو بعدن نداشته باشند.



خلاصه … اصرار خانم دکتر به جایی نرسید و راهی برگشت شدیم. حالا خانم دکتر سمج شده بود و بالحنی لجبازانه می گفت:«ولو شده یکی از قبض های منزلم رو به اسمتون کنم؟ دنبال این قضیه رو می گیرم تا روی این افسرها رو کم کنم». البته چنین کاری در این مدت کوتاه یک ماهه ای که به رفتنش به یک ایالت دیگه مونده شدنی نیست و ما هم به همین خیال صبر می کنیم که گفته اند: «بزک نمیر بهار میاد. کــُـمـبزه و خیار میاد.»



دست از پا درازتر به سمت مدرسه ی بچه های خانم دکتر راهی شدیم. عجیب مدرسه ی بزرگی بود و باید اونجا رو بین المللی بنامم. در ابتدا این مدرسه فقط دخترانه بوده، ولی اکنون دانش آموزان پسر و دختر رو از پیش دبستان تا دبیرستان می پذیره. البته بیشتر مدارس آمریکا به نوعی خصوصی اند و از طرف شهر و شورای شهر اداره میشه؛ ولی انگاری این یکی حسابی خصوصی بود و با اونکه بعضی افراد و خونواده های یه کوچولو پولدار، کمک های میلیونی می کنند و از طرفی هم به کلیسا وابسته است؛  شهریه ی تخفیف دررفته ی هر دانش آموز 15هزار دلار!!! در سال بود. پیش خودم گفتم:«بازم به مدرسه های علمیه ی خودمون که نه تنها پول نمی گیرند؛ بلکه هر ماه شهریه (حقوق ماهانه) هم می دند.»



شدّت ریزش بارون به حدّی بود که مجبور شدیم یک ساعت، در تنها مغازه ی عرضه ی محصولات مورد سلیقه ی ایرانیان کنزاس سیتی (تهران مارکت) پناهنده باشیم. در عوض فرصتی شد تا خرید خونه رو انجام بدیم و از جمله چند تایی نان بربری جلدکرده (بسته بندی شده در پلاستیک) که از تکزاس تهییه میشه رو بخریم، تا بتونیم از پشت کامپیوتر به اقوام داخل ایران نشون بدیم و لاف بیاییم که بهههـلـه ما هم میتونیم و با اون دیزی و آبگوشت و کوفته تبریزی و غیره تون، هی دل ما رو آب نکنید؟