X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_17: تحویل سال نو

آخرین شبی بود که خونه ی برادرم (عبدالله) خوابیدیم و با صدای دانا که به لهجه ی نجببادی داد میزد:«حمیدی!!! وخی!!» :) بیدار شدم. در فاصله ای که عبدالله برای آوردن کامیون اثاث کشی( یو هال-Moving Track) رفت، تخت اختصاصی  چوبی اش رو که سالها عمر داشت، جهت اتاق خواب فاطمه آماده کردم و با اونکه هوا سرد بود، بارگیری وسایل رو شروع کردیم. جمال فقط تعارفی انداخت و کمردردش رو بهانه کرد و جز عبدالله کمک دیگه ای نداشتیم. البته مهم هم همدلی و همراهی عبدالله و دانا بود؛ وگرنه بچه هاشون با شک اینکه باعث عدم توجه پدر و مادرشون بشیم؛ نسبت به حضور ما اونچنان اطمینان قلبی نداشتند و حتی گاهی برسر بعضی موارد، گیر هم می دادند. مثلن جمال از به امانت بردن یک فرش دست بافت، سخت شکایت داشت و با اعتراض به عبدالله گفت:«یادت نره، سه تا بچه هم داریا؟»



از اونجا که آقای «ک» پیشاپیش ما رو جهت شرکت در مجلس دور همنشینی سال تحویل دعوت کرده بود؛ اولین اعتراض ها از طرف دانا شروع شد که: «چرا با او هماهنگ نکرده ایم و صحبتی از شب نشینی نبود و قرار بود مستقیمن به لکسینگتون بریم و …» سرانجام با این شرط که راهی هتل بشه راضی به اومدن شد و با اینهمه همگی ما  حدود دو ساعتی دم درب خونه ایستاده بودیم تا او انواع لباس و دارو و غیره اش رو آماده کنه و راه بیفتیم. در این بین زهرا خون خونش رو میخورد و اضطراب بدی گرفته بود و چپ و راست به من اعتراض می کرد. این وسط هم عبدالله بیچاره شده بود گوشت قربونی و هم باید ناز و ادای دانا رو به جون  می خرید و هم ما رو به آرامش دعوت می کرد.

سرانجام با عبدالله که رانندگی کامیون رو داشت «اوماها» رو به مقصد «کنزاس سیتی» ترک کردیم. زهرا و فاطمه هم با ماشین دیگه و دانا همراه شدند و هرچند زهرا کلی انرژی و «امواج» صرف دانا کرده بود تا به مهمونی اومدن راضیش کنه؛ نشد که نشد. اونقدر اعصاب همه به هم ریخته بود و وقتمون به بحث گذشت که سال نوی 1386 رو توی خیابون تحویل گرفتیم. باید بگم پس از اون سالی که توی جبهه بودم، بدترین شروع سال نو بود که می دیدم. از طرفی سرگردان خیابونها بودیم و امیدوار که شاید دانا راضی به اومدن بشه و از طرف دیگه هم میزبان دائم تلفن می کرد که: «پس کجایید و چرا نمی آیید؟» خلاصه هزارتا چیز ریخته بود سرمون. اونچه که بیشتر از همه باعث این سردگمی شده بود ادعای دانا که «مریضه و طاقت جمع رو نداره؟» و صد البته نگرانی بیخود ما از رودروایستی معروف ایرونی وار و اینکه دیگرون چی می گند؟ آخرالامر دانا برای رسوندن مسافراش تا دم درب خونه اومد و حتی اصرار میزبان و مصطفی(دیگر برادرم) هم اثری نبخشید و با آوردن بهانه های مختلف و خشم همراه با گریه که: «سردرد داره و لباس نو نداره و …» راهی هتل شد. (توضیح: خوب که فکر می کنم و بخصوص بعد از مطالعه ی کتاب «تفکر زائد» ؛ تمام توقع ما از دانا بخاطر ترس از قضاوت دیگرون بود و اگه همون روز تونسته بودیم بر ماهیت فکریمون غلبه کنیم؛ اینقده ناراحتی نکشیده بودیم.)

بیچاره زهرا که از شدّت استرس دست و پاش مثل جنازه ی گور سرد سرد شده بود و همه ی حاضران متوجه حالش شده بودند. از شام شب عید دوسه لقمه ای بیشتر نخورم و زهرا هم که بدتر از من بود. عبدالله با رسوندن دانا به هتل و با تاخیر بسیار بالاخره به ما پیوست. در این فاصله من و فاطمه به اجرای موسیقی پرداختیم و او چند آهنگ فارسی رو همراه با سنتور خوند. بمانه که نوازندگی با اون اعصاب درهم راحت نبود ولی بعضی حاضران مدعی بودند که یکی از بهترین شبهای عیدشون رو پشت سر می ذارند. نمی دونم اونها می خواستند با این حرفشون، استرس ما رو کم  کنند یا باید به غربت و تنهایی لعنت فرستاد؟؟

با رفتن بقیه ی مهمونها، فرصتی دست داد تا با میزبان از هردر سخنی داشته باشیم. از جمله اینکه بجز بیشتر ایرانیان خارج از کشور که سفت و سخت به زندگیشون چسبیدند و به هیچی کار ندارند، بقیه رو باید به سه دسته تقسیم کرد: گروهی که همان پناهندگان هستند و بیشترشون مخالفان رژیم حاکم در ایران اند. برعکس گروه اول، گروه دوم مدافعان سرسخت رژیم اند و لابد نان و آبی در این طرفداری خود می جویند؟ دسته ی آخر هم مبلغین مذهبی رو شامل میشه که بدتر از خارجی ها اگه شل بیاییم؛ واسه ی دو تا گوش بیکار، جون میدند. اونچه که بطور مشترک در بین بیشتر ایرانیان وجود داره خاله و خاله بازی معروفه که بجای خودشناسی و کسب آرامش هرچه بیشتر، یک عمر درباره ی روحیات دیگران در حال فضولی و قضاوتند. چه بهتر که تازه مهاجران با تمرکز روی پیشرفت روزافزون و کلاس زبان رفتن و طفره در پاسخ افرادی که قیمت اجناس و لوازم منزل رو می پرسند؛ بهانه ای دست اونها  ندهند.

از هرچیز که بگذریم سخن دوست خوشتره و ذکر خاطرات گذشته ی عبدالله و دوستش از روزگاران قدیم نجف آباد باعث شد از حال و هوای گرفته مون کمی خارج بشیم و با اینکه ساعت از 5 صبح ایران گذشته بود به کورش تلفن زدم. هنوزم که هنوزه نفهمیدم که مشکلش چی بود که از کنترل شدن تلفنش اینقده نگران بود؟ ولی جالب بود که می گفت: با پخش خبر مهاجرت ما، شایعه سازان هم دست به کار شدند و مضحک ترین حرفی که بین مردم پخش شده اینه که در یک لبنیات فروشی توی آمریکا به کار مشغولم و کارم هم ماست بندیه. :) هرچند هیچ کاری عیب نیست ولی اگه می دونستند توی آمریکا کوچکترین کارخونه ی تولید ماست و لبنیات، دست کمی از تمام مغازه های شهر نداره؛ شاید روی حرفاشون بیشتر فکر می کردند.