از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_ 1 به سمت کافی ویل

واسه ی آدمی که تنبل شده و فعلن انگیزه ی کافی نداره؛ چه چیزی بهتر از کپی گیری و انتشار دوباره ی  بعضی دستنوشته های خیلی قبل.  لذا دنبال مطلب آنچنان مفید و تازه ای نباشید که بازنویسی بازتر خاطرات روزهای ابتدای ورودمون به آمریکاست. وقتی به دفترچه ی دستی خاطراتم نگاه می کنم جمله های پراکنده ای رو در گوشه و کنارش می بینم  و یکی از اونهاست که «عشق بیماریه  که هیچکس درمانش رو نمی خوادوقتی عشق به کسی حمله بـُرد؛ میلی به برخاستن نداره و حتی اگه از اون رنج ببره ؛ باز میلی به شفا نداره». جونی خودم «عاشق» مازوخیزم (خود آزاری) داره، مگه نه؟ بگذریم.

بعد از ذکر نام خدا اینطور شروع کرده ام که:

نمیدونم دلــُم دیوونه ی کیست؟ / کجا می گرده  و در خونه ی کیست؟
نمیدونم دل سرگـشـتـه ی مــو/اسـیــر نـرگــس مــسـتـونه ی کیست؟

امروز دوشنبه 21 اسفند 1385 خورشیدی مطابق با 12 مارچ 2007  میلادیه. قصد دارم تا چند خطـّی از «خاطرات و خطرات» گذشته ی خودمون رو از سفر و شروع زندگی در آمریکا بنویسم. هرچی به زهرا (خانمم) تاکید کردم که  برای ثبت خاطرات، اقدام کنه فایده ای نبخشید و آخرالامر خودم دست به کار شدم. امروز زهرا دلش برای «و» دختر حج آقا حسابی تنگ شد و تماسی تلفنی با او داشت. اگه هرکی بی خیال شده باشه، برای«و» تب و تاب سفر و مهاجرت ناگهانی مون، هنوز داغ بود. با هیجانی خاص، تاکید داشت تا همه چیز رو برای همیشه ماندگار شدن بنویسم. البته حرفش کاملن درست بود چرا که به مرور خیلی از تازه ها برامون عادی می شه و یا شاید به نظرمون بی اهمیت وغیر قابل ذکر.  در حالیکه اگه هر کی در اوج بی حوصله گی ها و عوض شدن دائم مود فکری و احساسی روزهای اول مهاجرتش، می تونست اقدام به نوشتن همه چیز کنه؛ نه تنها سالهای بعد سختی هایی رو که تحمل کرده؛ فراموش نمی کنه و بقول معروف خوشی نمیزنه زیر دلش؛ بلکه بطور حتم برای مسافران آینده و علاقمندان هم مفید واقع می شد. بخصوص اگه روزگاری کسی با او مشورت کنه؟ به یاد می آره که چه چیزهایی برای خودش شوک بوده؟ تا لااقل دیگران بدونند و برای بسیاری از موارد آماده تر باشند.  در این بین نباید از تفاوت رسم و رسوم و تقابل فرهنگی، غافل شد که از هرچیزی واجب تره.

تـــقــــابــــل فــــــرهـــنـــــگــــــی !!!

امروز از خانواده ی عبدالله (برادرم) جز پسرش جمال، هیشکی دیگه توی خونه نبود. چونکه ریحانه(دختر برادرم) بدنبال زندگی و کار و شوهر یا بهتره بگم، دوست پسرشه(توضیح:  دوست پسرش، حدود دو سال بعد بخاطر سرطان درگذشت).  سلیمان(پسر دوّم برادرم) هم که با دوست دختر(زن آینده اش) زندگی می کنه و فعلن سرش بند درس و دانشگاهه. از آنجا که تعطیلات آخر هفته ی اینجا  دو روزه؛  به پیشنهاد عبدالله، ساعتهای عصر جمعه 19 اسفند دومین سفر بیرون شهری خودمون رو به زادگاه  دانا (زن برادرم) یعنی شهر کوچک«کافی ویل» در ایالت کنزاس شروع کردیم. جالبه که روزهای هفته براساس تقویم، از یکشنبه شروع می شه. ولی هر دو روز شنبه و یکشنبه را «Week End» یا«تعطیلی آخر هفته» می گند. از آنجا که رانندگی توی آمریکا، یکی از بی دغدغه ترین کارهاست و ما هم به عبدالله اعتماد کامل داشتیم، تمام راه گفتیم و شنیدیم و خندیدیم و بیچاره او که،   سوای دقـت در رانندگی، با اخلاق خاصی که داره، ترجمه یک کلمه از گفتگوها را هم از قلم نمی انداخت. البته همین صداقتش سببی شد تا همگی شش دانگ حواسمون را به حرف زدنمون جمع کنیم تا نکنه، حرفی یا غیبتی به فارسی پشت سر یا بهتره بگم جلوی روی دانا  نکنیم و یه شرّ چاق بکنیم!؟.

دانا و برادرم(عبدالله)

جز دوساعت اوّل  که به تماشای دشتهای باز و تپّه های سرسبز گذشت؛ تاریکی سر شب زمستون، بهترین بهانه ای بود که زهرا و فاطمه، مثل همیشه ی سفرهایمان، به چنان خواب و چـُرتی دچار بشند که هر آدم بیهوش و مــُرده ای  رو به  حسرت بندازند. آنقدر آنها از همه جا بیخبر بودند که حتی استراحت کوتاه ما رو توی یکی از پمپ بنزینهای بین راهی، که دست کمی از یک فروشگاه عادی نداره و به راحتی میشه همه چیز مورد نیازمون رو  تهیـّه کنیم؛ متوجـّه نشدند. خلاصه برای اوّلین بار دو تن از جنس نسوان(خانمها) رو به چشم دیدم که هرچی سر به سرشون می ذاشتیم یارای جوابگویی نداشتند و حتی ساکت هم بودند!!  ساعت حدود 9 شب به هر زور و غـُرغری که بود آنها را برای صرف شام در یکی از استراحتگاههای بین راهی، که هیچ شباهتی به«سوهانی»های بین راه اصفهان – قم نداشت؛ بیدار کردیم.  دلچسب تر از شام و غذای محلی آمریکایی، دیدن وسایل و دکوراسیون این فروشگاه – رستوران بنام Cracker Barrel بود که دست کمی از یک موزه ی کوچک نداشت.


در و دیوار سالن ورودی این رستوران پر بود از وسایل قدیمی زندگی و کشاورزی.  کجایند تا ببینند که توی ایران هنوزم که هنوزه،  بیشتر این وسایل به ظاهر عتیقه، مثل بیل و داس و فرغون و فانوس  چطور کاربرد دارند؟ البته واسه ی من هم  تازگی داشت و یه جورایی معنی «لذت بردن ازغذا خوردن و نه فقط شکم پر کردن» رو تازه پی می بردم. بمانه که دائم باید دخترم(فاطمه) رو کنترل کنم که چیزی رو دست نزنه یا نکنه بزنه بشکنه. گفتنیه که سوای بیشتر وسایل تزئینی، فروشگاه کوچکی هم وجود داشت که می شد خریدهای جزیی مثل آجیل و شیرینی داشته باشیم.

نمایی از تزئینات فروشگاه داخل رستوران

تا بقیه شامشون رو تموم کنند؛ فرصتی شد تا از مغازه بزنم بیرون و صد البته لمیدن روی یکی از صندلیهایی که پدر بزرگ و مادر بزرگها، دائم دارند آن را به جلو و عقب می برند و برای نوه شون قصه می گند؛ لذتی داشت که نگو.  بخصوص که بدور از چشم «بـــُرسوره» (پدرخانمم) و با خیالی آسوده و بی شرم و حیا، پـُکی محکم به سیگار می زدم و همینطور دنبال پاسخ این سوال بودم که: «من کجا و اینجا کجا ؟» امان از «تقدیر»!!

نیمه های شب بود که پاورچین پاورچین خزیدیم داخل اتاقهایمان. جدن هم که  پدرو مادر دانا، چه خانه ی تمیز و زیبایی رو، آراسته بودند.  از آنجا که من و خانمم بطور رسمی زن و شوهر بودیم، نه تنها اجازه داشتیم که وارد خانه ی «مادر بزرگ»(مادر دانا)  بشیم، بلکه یه جورایی متلک ما بود که به چشم نوه هاش می ترکید؛ چرا که بخاطر حساسیتهای مذهبی مادربزرگشون، هرگز با دوست دختراشون نتونسته بودند شب رو اونجا بخوابند. بعد از انتقال وسایلمون، همگی حمله ور شدیم به سوی توالت و انگار صف ایستادن توی بخت من نوشته شده. البته همین ترافیک، سبب شد تا اولین ملاقات من و این پیرزن 75 ساله، با معرفی دانا باشه و به رسم آمریکایی ها همدیگه رو «هاگ» کنیم و درآغوش بکشیم. با دیدن روحیه ی شاداب و خانه و لباس خواب شیک او، باز به یاد ننه (مرحوم مادرم) افتادم که ببین تفاوت از کجاست تا کجا؟ حقاً که مردم ما«زنده مانی» میکنند تا «زندگانی»!!! ... ادامه دارد ... موفق و پیروز باشید ... درود و دو صد بدرود ... ارادتمند حمید