X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1390

آخه اینم اُپن داره!!؟

میگید که از وصیت نامه و مرگ و میر و غمبرکی(غمناک) ننویسم … آخه از چی بنویسم؟ حالا که اینطوریه جونم واسه تون بگه که: برف مشتی روی زمین نشسته بود و سرما هم یه موزولی(کوچولو) می سوزوند که مجبور شدیم برای یه کار واجب راهی کنزاس سیتی بشیم. تا کارامون راست و ریس بشه سرشب شده بود و تا اومدیم جاتون نه خالی شاممون رو هم توی یکی از رستورانها بخوریم و عزم برگشت کنیم ساعت از نــُه شب زمستونی رد کرده بود. آروم آروم باد سردی شروع به وزیدن کرد و خیزش برفهای روی زمین  رانندگی رو سخت تر می کرد.  بخاری ماشین با بیشترین قدرت زوزه می کشید ولی بازم زورش نمی رسید و بفهمی نفهمی آخرش یه نموره سرما  وارد ماشین می شد. تنها ماشینی که اونوقت شب توی  جاده ی بین شهری بود ما بودیم و همین باعث می شد شدت یخزدگی و سرما رو بیشتر حس کنیم. هنوز چند کیلومتری از شهر دور نشده بودیم که احساس کردم یه جایی، یه چیزی داره می لوله. اولش خیالم نبود ولی هنوز دقیقه ای نگذشته بود که یه قار و قور گنده ای شنیدم.


شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل


شستم خبردار شد که وضع معده و سیستم گوارشی ام به هم ریخته و هر آن ممکنه دستشویی لازم بشم. توی همین حین و بین هم یه ترسی افتاده بود به جونم که حالا کو تا نزدیکترین آبادی و پمپ بنزین؟ تنها کاری که به عقلم می رسید بیشتر فشار آوردن به گاز ماشین و یه جورایی ادای بیخیالی درآوردن بود،  ولی مگه می شد؟؟  گیر و رهایی شکمم به دقیقه ای یکبار رسیده بود و عیال در حالیکه سخت ترسیده بود؛ یه ریز پیشنهاد می کرد کنار خیابون وایسم و آره دیگه!!  با ناله و لحنی گریه آلود گفتم: «عیااااال … مگه شدت سوز و سرما رو نمی بینی؟؟ همینکه پامو از ماشین بذارم بیرون خودم که هیچ، همه ی دل و بارم و محتویاتش  آلاسکا (یه تیکه یخ)  میشه ؛ حالا اونم بیخیال باشم … اگه توی همین حین و بین حیوون درنده ای، گــرگـــی، چیزی هوس کنه یه گــِـزّه (گاز) به یه جام بزنه! این سر پیری که دیگه نه آبرو واسه ام میمونه و نه چیز … بیخیال شو دادا»

آق گرگه ! به خیر تو امیدی نیست؛ خیرببینی شرّ مرسان


هنوز دقایقی از مطرح شدن آخرین پیشنهاد نگذشته بود که اینبار شدت درد چنان فریادم رو به آسمون بلند کرد که عیال هول کرد و یه دفعه گفت:«حمید!!  بیخیال … فردا صندلی رو میشوریم … همینجا توی ماشین رها شو!!!» راستشو بخوای یه لحظه نزدیک بود کار خرابی بشه ولی همون لحظه خدا رو شکر کردم که به این پیشنهادهای یک به یک عیال گوش نکرده و نمی کنم وگرنه …!؟ :)   القصه …  خواهر بد ندیده و برادر بد نشنیده … چیزی حدود پنج دقیقه که برابر با هزار ساعت بود سپری شد و یه دفعه چشمم به یه تابلوی «وارد نشوید؛ منطقه ی نظامی» خورد و دل رو زدم به دریا و با همون سرعت بالا به سمت اون قرارگاه(پادگان) نظامی پیچیدم .  در حالیکه سربازهای گارد دم درب از توی اتاقک نگهبانی شون پریدند بیرون، با شدت تمام پارک کردم و همینطور که یه دستم به شکمم بود و دست دیگه ام به ته  یا شاید سرم … بدو بدو با حالتی التماس آمیز گفتم: «دستشویی اروژانسی».  بازم خدا پدر سربازهای خارجکی رو بیامرزه  که بدون هیچ «سین و جین» راه رو نشونم دادند.  الان که دارم فکر می کنم یادم نیست که چطوری اون بیست سی قدم رو دویدم ؟  خلاصه ی کلام «چنانکه افتد و دانید» نشستن همان و تا دقایقی شقیقه درد و عرق سرد و تق و توق و  آه و اوه  و آخ و وای،  تمام حاضران رو به سکوت واداشته بود. 



همین که شورش درونی آروم گرفت؛  تازه چشامو باز کردم و  دیدم که  ای وای انگاری از بس عجله داشتم درب توالت رو نبسته ام. حالا هرچی دنبال درب می گشتم پیداش نمی کردم و  نگو که اصلن در نداشت.  ای خااااااک حالا چیکار کنم؟ بدی کار اینجا بود که هی این سربازهای آمریکایی _ که یکی از دیگری گنده تر و غولتر بودند _ می رفتند و اومدند و ای بسا که دل بهول بودند که نکنه  می خوام خرابکاری نه از نوع انسانی و بلکه از نوع تروریسم اسلامی بکنم؟ بهر سختی که بود اوضاع رو جمع و جور کردم و وقتی اومدم بیرون تازه متوجه شدم که هیچکدوم از توالتها درب نداره. ظاهر قضیه اینطوریه که برای احساس خودمونی کردن بیشتر، نه تنها حمومهای ارتش آمریکایی دسته جمعیه، بلکه توالتهاشون بصورت باز(اپن) ساخته میشه تا اگه حوصله شون سر رفت یه گپی هم با هم بزنند و لابد در کنار هم یه چای و قلیون صفا کنند!!؟ بگذریم 

هرچیزی درست؛ آخه اینم اپن داره !؟

 وقتی برگشتم به سمت ماشین دیدم نه تنها یه چندتایی دیگه سرباز دور ماشین حلقه زدند که بینند آخه ماجرا چیه و ما کی هستیم؟  بلکه عیال هم با چشمایی از ترس دریده منتظره. بمانه که مجبور شدیم تا سرفرمانده ی سربازها بیاد و سابقه و اسم و رسممون ثبت بشه، بیست دقیقه ای طول کشید ولی خداییش دلم به حال اون سربازها و بخصوص یکیشون که با کله ای تاس از شدت سوز سرما مثل لبو سرخ شده بود ولی بجز خوش برخوردی صداش در نیومد خیلی سوخت.


امیدوارم که لبخندی بر لبانتون نشونده باشم ... موفق و پیروز باشید ... درود و دو صد بدرود ... ارادتمند حمید