X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 19 آذر‌ماه سال 1390

هردم بیل!؟

****پیشنوشت: روزهای آخر ساله و سخت مشغول امتحانات آخر ترم. این مدت مناسبتهای مختلفی داشتیم و یا درپیش خواهیم داشت و متاسفانه وقت نشده بیشتر در خدمتتون باشم. لذا اجازه می خوام بصورت سردستی چند مطلب رو بصورت گزارشی تصویری و هردم بیل خدمتتون تقدیم کنم.

=============================

1- شب غذای ایرانی:

شاید شنیده اید که: «غذا یکی از بهترین عوامل ایجاد ارتباط و آشنایی با دیگرانه.» از وقتی که در این گوشه ی دنیا بی هیچ همزبان و هموطن گیر افتادیم؛ همیشه تلاش داشته ایم تا با دعوت آمریکاییها،  به صرف غذا و یا چای، نه تنها تمرینی بر زبان انگلیسی مان داشته باشیم بلکه ضمن معرفی فرهنگ و غذهای ایرونی، در حد امکان دوست بیشتری بسازیم. همین سبب شد تا آروم آروم ذائقه ی آمریکاییها که همیشه با چشمشون غذاها رو پسند می کنند؛ با طعم و ذائقه ی غذاهای ایرونی بیشتر آشنا بشه و کار به اونجا برسه که یکی از رستورانهای محلی شهر _ که معمولن بخاطر تازه بودن و محلی بودن غذاهاشون از گرون ترنیهاست _ پیشنهاد ارائه و معرفی چندین نوع غذا رو تحت عنوان «شب غذاهای ایرانی» داشته باشه. ما هم که سرمون واسه ی  اینجور چیزا درد می کرد پذیرفتیم و خلاصه ی کلام تلاشی داشتیم تا نه تنها با پخش موسیقی ایرانی، تزئین در و دیوار با نقاشی های عیال و ارائه ی غذا بلکه با اجرای موسیقی زنده ی ایرونی _سنتور_ شبی خاطره انگیز رو برای این خارجی های جهانخوار بسازیم. گفتنیه که بیشترشون اول بار غذاهایی که می تونند مخلفاتش رو تشخیص بدهند مثل جوجه کباب، یا کباب رو نسبت به غذاهایی که ترکیــبـی یـه مثل انواع خورشت ترجیح می دهند.  ولی کافیه که یه بار بچشند تا به احتمال بسیار برای بار دوم مشتری بشند حتی آش بلگ(رشته). 


شب غذای ایرانی

میگم حالا که یه شغل دیگه واسه ی آینده مون دست و پا کردیم کسی مشتری نیست؟ بدونید که  مراسم شما را با بهترین غذاهای ایرونی همراه با موسیقی سنتی برگزار خواهیم کردااا. شما فقط اون دلارهای بی زبون رو بفرستید بیاد بقیه اش حله.


نقاشی درب منزل قدیمی مون در ایر ان، سنتور و سفره کرباس ایرونی

دانشجوهای عرب و آمریکایی، مشتری پر و پا قرص غذای ایرونی

2-- شب استقبال از بابا نوئل:

هرچند این شبها حسابی سردشده ولی باعث نمیشه که این آمریکایی ها کاروانی از مردم و ماشینهایی که با انواع چراغ تزئین شده اند؛ راه نندازند و به این وسیله نخواند با پخش کردن شکلات و شیرینی برای بچه ها، ذوق و سلیقه شون رو در دکور آرایی منزلهاشون در ایام کریسمس و سال نو و بخصوص استقبال از بابا نوئل (سنتا کلاس/کلاز) به نمایش نذارند. فقط عیب کار این بود که تاریکی شب و دوربین عهد عتیقم سبب شد نتونم عکسهای با کیفیت و خوبی رو خدمتتون ارائه کنم.


شب استقبال از بابا نوئل

بازسازی شده ی هنگام تولد حضرت مسیح در یک کاهدان

تزئین جلوی ماشین به شکل شاخ گوزنهای بابانوئل

ماکت چوبی کالسکه ی بابانوئل و گوزنها

اینم بابا نوئل و عیالش ولی با کاسکه ای که اسب می کشید!  پس گوزنها کو؟

3_ اتاق عمل:

دکتر تشخیص داد که دندونهای دختر سه و نیم ساله ام _ فرین_ باید ترمیم بشه وگرنه احتمال کرم خوردگی و افتادنش در میانه و دو یا سه سالی باید تحمــّـل کنه. فقط عیب کار اونجاست که ممکنه کلی خاطره ی بد سرخوردگی بی دندون بودن، تا آخر عمرش آزارش بده. تصمیم گرفتیم ترمیمشون کنیم. ولی فکر نکنید که با  داد و فریاد منو  چهار تا تشر دکتر، همگی دست و پاشو به زور گرفتیم تا بتونند سوزن بی حسی بزنندا … با آب و تاب فراوان راهی بیمارستان شدیم و از خود دکتر گرفته تا پرستاران هرکسی یه ادا و بازی در آورد تا یه وقت آب توی دل بچه تکون نخوره.  آخرالامر هم با خوراندن مقداری شربت خواب آور و کلی گاری سواری، اون رو خواب آلود به سمت اتاق عمل بردند تا در بیهوشی کامل، هیچ خاطره ی بد یا ترسی رو از صدای استخون خراش دستگاهای دندانپزشکی در ذهنش نمونه.


آماده سازی ذهنی بچه برای پوشیدن لباس و کلاه مخصوص اتاق عمل

بازی و آشناسازی بچه با ملزومات و دهانی(ماسک) اکسیژن اتاق عمل

4- دعوت به سور:

یکی از رسمهای آمریکاییها یا بهتره بگم مردم شهرستانهای کوچک و دهات؛ دعوت همگانی دوست و آشنا به مراسم صرف ماهی برشته شده است که بصورت خلاصه به  Fish Fry  معروفه. یکی از دانشجوهای قدیمی ام که می دونست به سنتهای فرهنگی علاقه ی بالایی دارم؛ ما رو به برگزاری چنین مراسمی در یک مزرعه دعوت کرد. برادرش در طول تابستان هرچی ماهی شکار کرده بود (حدود صد کیلو) رو فریز کرده بود تا الان به مناسبت سور نذری(عـقــیـقـه ی) افتتاح سالن تعمیرگاه تراکتورش همگی رو دعوت کنه. بمانه که دیگران هم با آوردن خوراکی های دیگه ای، سفره رو تزئین کردند. ولی جاتون خالی بود که ماهی تازه سرخ شده از همه بیشتر می چسبید.


5-گروه تئاتر مدرسه:

یادمه وقتی دختر بزگم  _ فاطمه_ توی ایران مدرسه می رفت؛ تا بیاد درس و مشقهاشو بنویسه جون به لبمون می کرد. در عجبم از سیستم آموزشی اینجا که چنان این بچه رو جذب خودش کرده که صبح اول وقت که می ره، آخر وقت شب باید بزور برش گردونیم خونه. البته سن و سالش هم اقتضا می کنه که توی هر فعالیتی که می تونه شرکت کنه. چه بهتر که هنوز فصل فوتبال تموم نشده بره والیبال و بدنبالش بسکتبالو در کنار اون شرکت در المپیاد علوم وبازی در گروه هنری مدرسه ی راهنمایی. فرصتی شد برای دیدن  تئاترشون برم و دلم به حال خودمون سوخت که وقتی گروه تئاتر دبیرستان شهرم در جشنواره ی کشوری رامسر شرکت کرد؛ یک دهم امکانات اینها رو نداشتیم.


گروه تئاتر مدرسه ی راهنمایی و دبیرستان شهر

امکانات گریم و لباس و ... در مدارس یک شهر کوچک آمریکا

6- جشن تولد در کلیسا:

به جشن تولد فرزند یکی از همکارام،  اونم توی سالن یه کلیسا دعوت شدیم. همزمانی که اونجا بودیم داشتم با خودم فکر می کردم بمانه که الانه ایام محرمه ولی آیا میشه یه روزی بیاد که توی ایران و یک مکان مذهبی، تولد یکی از ائمه رو مـُفـصـّـل و به همراه موسیقی، جشن بگیریم؟ اونو بیخیال و بشنوید که این جشن تولد به صرف عکس گرفتن در کنار یه خانم هنرمند هنر ششمی از نوع «باله» بود.  صد البته که با دیدن حرکات موزون اون نسوان شریفه ی خارجه، همسو با هموطنان داخل، کلی هم عزداری کردم … باور کنید این دراز شدن دماغم فقط و فقط بخاطر حساسیت به سرماست. 



با آروزی قبولی عبادات همگی شما به درگاه خدا.  شما رو توصیه می کنم به تقوا و نوشتن نظر.... موفق و پیروز باشید …. درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید