X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
چهارشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1390

چگونه با اسم آمریکا آشنا شدید؟

**** پیشنوشت:  شاید بدانید که این وبلاگ در ادامه ی وبلاگ اصلی ام در سایت وورد پرس_اینجا کلیک کنید_ منتشر میشود که متاسفانه این روزها آن مکان برای هموطنان داخل ایران مسدود است. برای همین مجبور شدم نسبت به راه اندازی این مکان اقدام کنم ولی هنوز امکان انتقال همه ی نوشته هایم مقدور نشده. لذا برای اینکه همچنان چراغ این مکان را روشن نگهداریم؛ سعی میکنم هر از گاهی یکی از آنها را منتشر کنم.

==============================



با اینکه در یک خانواده عادی و البته پدری مذهبی به دنیا اومده بودم  دو تا از برادرهایم، چیزی حدود بیش از سی سال پیش برای ادامه ی تحصیل عازم آمریکا شده بودند و همانجا هم ازدواج و تشکیل خانواده و ماندگار شدند. اولین باری که یکی از آنها به همراه خانم و دختر کوچکشان برای دیدار آمدند؛ کش و گیر انقلاب مردم آنزمان بود. چهارم دبستان بودم وچیزی گنگ در خاطره ام از آن بجا مانده. تنها خاطره ام اینه که دختر کوچک برادرم، موهایی عجیب بور داشت و باعث شده بود که همه ی فامیل بهانه ای برای عکس گرفتن با او داشته باشند و البته فیس و افاده فروختن های بعدش را من خبر ندارم. امـــّا مشکل کار آنجا بود که بزرگترها به دلیل ندانستن انگلیسی، آنچنان نتوانستند با زن برادرم (دانا) ارتباط برقرار کنند و حتی بعضی از رفتارهای او باعث شد که خاطرات بدی هم در ذهن ها بجا بماند.  البته الان که دارم دقیق می سنجم او نه تنها تقصیرکار نبوده بلکه این وظیفه ی برادرم بوده که باید تفاوتهای فرهنگی را برای همه توضیح می داد و همین که زن برادرم از شهر و تمدن پیشرفته ی خود، پا در محیط شهرستان آن زمان گذاشت و  بخصوص اینکه در آن محیط به شدت مذهب زده انقلاب چه رفتارهای نامناسبی دید و دم بر نیاورد ؛ خود بیانگر دنیادیده گی او بوده است.

با برگشتن آنها به آمریکا بود که باز هر روز اسم ا ِمریکا را می شنیدم و آنهم پاسخ مادر پیرم به هر رهگذری که بین  احوالپرسی های روزمره شان،  سراغی هم از « بــِــچـّـا(بچه ها)، توی غـُربت» می گرفتند و اینطور جواب می شنیدند که:«همین دیروز بعد از سه ماه یه «کــاغذ» (نامه) اِز  اِمریکا رسیده و نـــُــویشتند: ای بدی نیسند.» نمی دونم همین ارتباط فامیلی من بود یا عشق آمریکا که باعث شده بود در دوره ی دبیرستان و دانشگاه (_البته منظورم وقتی که در آن زمان با دیگران مقایسه میشد_) زبان انگلیسی ام بد نبود و سبب شد در سفر دوّم برادرم،  او بتواند یک نفس راحتی بکشد و هرگــاه که یکی از فامیل جمله ای را به فارسی می گفت؛ خیر سرم مثلا ً ترجمه کنم.

مخصوصا ً اگر جمله ای درباره ی زن برادرم گفته می شد و به شدت حسّاسیت او برانگیخته می شد که بفهمد آیا پشت سرش(البته بهتره بگم جلوی او) چه چیزی گفتند؟؟ به زور کلمه ای را بقول نجف آبادیها  کــــِــلتی – پـــِــلتی(به سختی ادا) می کردم و راستش را بخواهید طبق اصل «تقیه» بیشترش را به دروغ ترجمه می کردم که: «آآآآ چـــَــندی چـــــاقــه؟» یعنی:«چقدر خوشگله؟؟» القصه ؛ این اهمیت پیدا کردن آقای مترجم هم زیاد دوامی نیاورد و در سفر بعدی نه تنها انگلیسی دانان بیشتر شده بودند  بلکه کوچک و بزرگ در  جستجوی یافتن پاسخ سوالشان بودند که:«ما چیطوری می تونیم بیایم آمریکا؟» و باز همان جواب تکراری که:«دعا کنید سفارت آمریکا توی ایران باز بشه و روابط خوب بشه؟ شاید راهی باز بشه؛ وگرنه الان که هیچ راهی نیست».

تنها فایده ای شنیدن این جواب برای من این بود که آمریکا و عشق رفتن یعنی هیچ و باید چراغ ذهنم را روی این یک مقوله ی دست نیافتنی خاموش کنم، چرا که شاید رئیس جمهور ایران بودن، راحت تر از مهاجر آمریکا شدن است. مورد دیگه ای که کاملا ً مرا بیخیال کرده بود؛ راهنمایی های آن یکی برادرم بود که گفت: «حالادرسـَـت رو بخون؛ تا ببینیم چی میشه؟» وقتی درس و دانشگاه را تمام کردم گفت:«حالا سربازیت رو هم برو؛ تا ببینیم چی میشه؟» بعد ازاون هم گفت:«حالا زن بگیر ...حالا بچه دار شو ... حالا کار پیدا کن ...حالا خونه بخر ... حالا این کار رو بکن ... حالا این کار رو نکن تااااااا ... ببینیم چی میشه؟؟؟!!!» بعد از همه اینها که انجام شد و نشد؛ یه باره گذاشت و برنداشت و همه چی را برعکس کرد و گفت: «حالا اگه همون زمون که دیپلمه و مجرد بودی تلاشی می کردی شاید راحت تر میشد ولی الان ...!!!» می دونم شاید بگید باید خفه اش می کردم ولی خوشبختانه هنوز زنده است. :) 

سرتان رو درد نیارم؛ این بود و بود تا اینکه در زمان کهولت پدر و بیماری طولانی مدّت او، تنها کسی که از همه بیشتر سرش خلوت بود و از آمپول و سوزن و پرستاری هم سر رشته ای داشت؛ من بودم و دیگران هم به زندگی شخصی شان مشغول و البته برادرم در آمریکا سخت نگران حال پدر بود. از طرفی هم متاسفانه او نیز چنان درگیر زندگی اش بود که نه تنها آخرین روزهای پدر را، بلکه چندسال بعدش دیدار آخر مادر  رو نیز از دست داد و همین سبب شده بود که همواره یک احساس گناه ناشی از «کوتاهی کردن» درونش ایجاد بشه و همواره مـُتـاسّف که چرا فرصتها را غنیمت نشمرده بود.

البته من حس او را درک می کنم ولی معتقدم حتی اگر دیگران  هم درک نمی کردند ؛ او باید قدر لحظاتش را می دونست و هرچند اونهایی که داخل هستند معنی نگــاه از سرعشق شخص مهاجر را متوجه نمی شند، ولی او می بایست به خاطر دل و خواسته ی دل خودش هم شده بود؛ تا اونجایی که میتونست شب و روزش را با افراد مورد علاقه اش سپری می کرد... بگذریم ...  آخر قصه ی پــُر غـصه، اینکه زد و ما هم به طریقی راهی آمریکا شدیم که انشاالله در مطالب بعدی بیشتر توضیح میدم و این نکته را بشنوید که با آنکه دو برادرم آمریکا زندگی می کردند و بواسطه ی آنها و نیز دوستان و نیز همسرانشان، بسیار از آمریکا می دونستم؛ دیدنی بود آن روزهای اوّل ورود خودمان به آمریکا که هرچه می دونستیم اندک و اندک بود و چه بسا که حتی غلط و بی راه. و صد البته بیشتر این ندونستنهام فقط و فقط بخاطر جنایتکار و جهانخوار و سرشار از فساد و بد بودن آمریکا و مهد گــُل و بلیل و مدینه ی فاضله بودن ایران خودمون بود و بس.

در آخر خدا را شکر می کنم که نهایت محبت خود را نصیبم کرد و تونستم(به قول مادر مرحومم) با این دوچشم کوچکم، اندکی از عظمت دنیای بزرگ خالق رو ببینم و پی ببرم که آن آفریننده ی عاشق(خداوند) به اندازه ی ظرف وجودی هر کس، نصیب و قسمت فراهم می کند و در این میان این خود اشخاص هستند که مقدار  بهره بردن از آن  نعمتها را تعیین می کنند.  تا اینجایی که بنده فهمیده ام تنها بهره ی شخصی ام همین بس که ایمان دارم  «او» از سر عشق، خلایق را آفرید و برایش سیاه و سفید و مـُـسلم و مسیحی فرقی نداره و اگر  افراد یا مکتب و مذهبی بر آن باور است که جز آنان، مابقی بر اشتباه اند؛ این خود بهترین نشانه ایست که  خود آنان برخطایند.


مگه میشه که خالقی با این عظمت و رحمت، همه آفریده های از سر عشق خود را فقط برای انسانها !!  آن هم نه همه ی آدمیان، بلکه فقط مسلمانان،  آن هم فقط شیعه ها، آن هم لابد فقط ما شیعه های داخل ایران، آن هم لابد فقط اونهایی که حسابی پیرو « یه اندیشه ی خاص» هستند؛ آفریده و نایب او روزی میاید تا مابقی را از دم تیغ بگذراند!!؟؟ خب مثل اینکه زدم به صحرا ی کربلا و جو گیر شدم!!!؟  بهتره بذارم شما دوستان بفرمایید که برای اولین چگونه بار با اسم آمریکا آشنا شدید؟؟ موفق و پیروز باشید ... درود و دو صد بدرود ... ارادتمند حمید