X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
چهارشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1390

ســیـــنـــزه بــــدر

گرمترین درودها خدمت شما عزیزان تقدیم باد. قبل از هرچیز ببخشید که بیشتر گزارشهای من با تاخیر بسیار به دستتون میرسه! احوال من دقیقاً حکایت همونه که امروز که از پشت بوم بیفتم؛ فردا صبح صدایم درمیاد. بمانه که توی خارجه بیشتر مراسم و سنتها معمولاً با تاخیر و در نزدیک ترین روز تعطیل پس از آن برگزار میشه تا بدین طریق همین چهارتا ایرانی شاخ شیکسته بتونند از غم مال دنیا و سگ دو زدن به دنبال یه لقمه نون رها بشند و لااقل سالی یک بار به بهانه ی «سیزده بدر» ولو در روز یکشنبه و چهاردهم نوروز باشه؛ همدیگه رو ببینیم. امـّا امسال حکایت فرق می کرد و بمانه که از شدّت سردرد تا خود ظهر چشمام باز نمی شد و از طرفی هم وزش باد شدید؛ هی دودلمون می کرد که بریم یا نه؟ برای ظهر به بعد بود که باز راه یک و نیم ساعته ی رانندگی تا کنزاس سیتی را پیش گرفتیم؛ تا به جمع یکی دیگه از گردهمایی های ایرانیان ملحق بشیم. 

 

  

محل تجمع ایرانیان کنزاس سیتی- سیزده بدر 

 

یادمه توی نجف آباد هر سیزده نوروز یا به گویش محـّلی «سینزه»؛ نزدیکهای ظهر نشده شهر سوت و کور شده بود و هرخانواده ای توی باغی از خودشون یا اقوام تــلپ بودند و آخه میچسبید «کباب روی آتش!!!» آنچه که خیلی مهم نبود اینکه چه نوع گوشتی(گوسفند، شتر یا گاو) یا چه سیخی(شاخه ی انجیر، انار یا حتی فلزی) باشه!؟ مهم این بود که کباب آتیشی رکن اصلی آن بود و پس از ناهار هم پاها رو دراز به دارز گذاشتن و مسابقه ی تخمه شکنی و فوت کردن پوسته های تخمه به هرسمتی که می شد.  

  

 

         سـیـــنــــزه بدر 1390 شهر کنزاس سیتی 

  

هرچند که بسیاری نیز راهی کوهستان و یا مزارع اطراف می شدند؛ ولی گویی تفریحمان یعنی از صبح شروع کنیم به خوردن و تا خود شب دخل هرچی خوردنیه در بیاریم و برای غروب خسته از خوردن برگردیم خونه هامون. ولی بعضی چیزها رو پس از ناهار غافل نمی شدیم؛ اگه زنها یه جمعی تشکیل می دادند تا «کله و پایچه »ی ما مردها رو بار بذارند و حسابی پشت سرمون غیبت کنند؛ جمع مردانه توی کوچه باغ، دم و دستگاه «پـــِل چـُفـتـک بازی»(الــَـک دولک) رو برپا می کردیم. اینجا بود که مادرپیرم «و اِن یـَکاد»ی می خواند تا نحسی سیزده بدر بشه و نکنه شوت شدن چوب(پل)، توی چش و چال کسی بخوره. این روزها نمی دونم آیا اون سیخ مفتولی قرمزی که از دل آتیش بیرون میاد و هی به اون تیکه «قیر»! سر سنجاق کشیده میشه و دودش تا اعماق مغز پیر و جوانمان فرو می ره؛ دیگه هیچ نشاطی از جواندلی های اون روزها گذاشته یا نه؟ بگذریم… همانطور که می بینید در بیشتر پارکهای خارجه که معمولاً در اطراف یک دریاچه ی مصنوعی قرار داره؛ سرپناهگاههایی ساخته شده است؛ که علاوه بروجود منقل کباب و برق و آب و دستشویی، نیمکتهایی نیز جهت نشستن قرار دارد. 

 

 

          نمای داخلی سایه بان یا شلتر Shelter  

  

البته معمولاً باید فردی زودتر به شهرداری مراجعه کند و یکی از این سایه بان ها(شلتر Shelter) را رزرو کند که این آقایی که در عکس زیر می بینید؛ از اون دل مشتی های باحالی است که نه تنها به برگزاری اینگونه مراسم اهمیت میده و حتی پسرش نوازندگی می کند بلکه تمامی هزینه ها و پیگیری های اداری آن را قبول کرده و حتی با پایان مراسم آنقدر می ماند تا اینکه همه ی افراد محل را ترک کنند و با بدست گرفتن یک پلاستیک زباله، تمام آن اطراف را تمییز می کند. البته همینطور که درعکس می بینید ظاهراً یه چندتایی مورچه روی زمین دیده که اینطوری داره میکـــُشه!!؟

 

 

   مــُورچــه کــُشی به سبک حرکات موزون هنرششم 

 

از آنجا که تعداد بیش از 150 نفر حاضران، همگی در زیر سایه بان جا نمی شدند؛ در فضای سبز اطراف گــُله به گله(تـُـله به تـله) خانواده های بسیاری با گستراندن تکــّه فرشی و یا استفاده از صندلیهای راحتی کمپینگ بساط خود را برپا کرده بودند. 

 

 

 پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است_سپهری 

 

بعضی ها هم با آنکه هووووشکی دور و برشون نبود؛ بازم واسه ی دل خودشون بساط لهو و لعب را تدارک دیده بودند و جای تعجب داشت که راحتی ارگ و سازهای الکترونیکی اجازه میده که بعضی ها زحمت یادگیری و نوزاندگی سازهای محلـّی را تحمــّل کنند و یا دستی بر اینگونه سازها داشته باشند. 

 

 

               ز گنج دنیا همین دم، ما را بس. 

 

اینکه بگم همه ی ایرانیها و بخصوص خانمهای خارج نشین، بدجوری سوسول شده اند؛ سخنی از سر بی انصافی است. ولی باور کردنی نیست که بعضی هاشون نه تنها نشستن روی زمین رو یادشون رفته؛ بلکه یه توله سگ کوچیک روی دستشون واسه ی کلاس هم شده حمل می کنند و درحالیکه هی مجبورند دماغ صدمن از سرغرورشان را به سختی بالا نگه بدارند تا حضور دیگری را تحمــّل کنند؛ جوری حرف می زنند که اگه ندونی شک میکنی که اینها لابد توی خود قاروزآباد آمریکا بدنیا اومده اند!!!؟ با همه ی احوال هنوز که هنوزه میشه واسه ی لذت بری از خاطرات گذشته هم شده؛ سماری یافت و یک چایی مشتی آتیشی دم شده در قوری چینی را زد توی رگ. 

 

 

               بفرمایید چایی تازه دم آتیشی! 

 

اگه اهل بشاط…. ببخشید منظورم… اگر اهل قلیان هم هستید بفرمایید اینجا که این آقا، یه گوشه ی مشتی برای خودش تهییه دیده بود و نه تنها از مهمون خوشش میومد بلکه وقتی ازش اجازه ی انتشار عکسشو گرفتم سلام گرمی به همه ی شما ها رسونده…. خب دیگه از قدیم هم گفته اند کبوتر با کبوتر، باز با باز /کند همجنس با همجنس پرواز و خیلی هم دور از ذهن نیست اگه من نیم ساعتی کنارشون به گپ زدن مشغول بودم. 

 

 

          بیا با ما که دنیا را پشیزی ارزش نه! 

 

در این وانفسایی که هرکس قابلمه به دست به پذیرایی از خانواده اش مشغول بود؛ دیدن این میز چیده شده، از انواع و اقسام آجیل و خوردنی بازمانده از ایام بازدید عید، دیدنی بود و شاید هم بهتره بگم خوردنی بود. البته من فقط جرات کردم عکس بگیرم و اگه شما از پس زبون اون پیرزنهای نگهبان برمیایید بفرمایید جلو!! 

 

 

                آخرین تشریفات و آجیل عید 

 

ساعتی از نشستن ما نگذشته بود که یه دسته جوون برای خودشون گوشه ای خلوت درست کرده بودند و با سروصدا و شلوغ کردن و حرکات موزون داشتند توجه چندتایی دختر رو اون دور و برا جلب می کردند. بذارید از سر حسودی هم هست بگم که نــــامردا موفق هم شدند و به چشم به هم زدنی کلی دختر مـُخـتــر دور و برشون جمع شد. بمانه که بنده فقط تونستم از حضرت قدرقدرت عیال محترم، مجوّز عبور جهت گرفتن یک عکس از اونا را بگیرم و مجبور شدم بلافاصله خودم رو به قرارگاه سین  جین عیال معرفی کنم. خاب دیگه!!! حالا تو هم وقت پیدا کن و هی توی چشمم بترکون که من «ز.ذ» هستم. آره… میخوای چی بگی؟؟ 

 

 

        کـُجایی جوانی که یادت بخیر!! هــَپوووووف!! 

 

آنچه که در مورد جوانان خارجه برام جالب بود رواج فرهنگ برجسته کردن ارزشهای سنتی و ایران باستان و از جمله استفاده از مارک و سمبل«فــَـرَ وَهـَـر»Faravahar که به اشتباه آن را زردشت یا فروهر می نامند. بد نیست بدانید که اسم این سمبل در اصل از ترکیب کلمه ی«فـّر» به معنای «شکوه و بزرگی» تشکیل شده و بیانگر همان سه رکن اصلی مذهب زردشتی یعنی «اندیشه و گفتار و کردار نیک» است که انسان را سه بال پرواز تا اوج تکامل می شوند. 

 

 

             نـشــانه ی فــَـرَ وَ هــــَــر Faravahar 

  

در این بین نوشته ای ایهام آمیز بر روی لباس جوانی مرا به خود جلب کرد و همانطور که می بینی معنی سه کلمه، یه جورایی یعنی«ایرانی زاده» ولی وقتی حروف انگلیسی اوّل آن را کنار هم تلفظ کنید FBI می شود که یادآور همان پلیس اطلاعات و آگاهی آمریکاست. 

 

 

             ازخون و نژادی کاملاً ایرانی FBI 

 

زمانی که سرگرم عکس گرفتن بودم؛ یه دفعه صداهایی بس شیطانی به گوشم خورد و همان جا بود که فریاد خلق به آسمان بالا رفت که: «از دست شیطان رانده شده؛ به خدا پناه می بریم». به تعجیل خودم را به آنجا رساندم و چشمتان روز بد نبیند؛ گروهی خلق گمراه شده در هم می لولیدند و هی حرکات شیطانی موزون خوشمژه خومژه از خودشون درمی بکردند. با خود همی گفتم:« وای! وای بر آنان.» باور کنید یا نه از شدّت ناراحتی فریاد زدم: هاااان!!! این کمره یا فنره!… ببخشید… منظور اینکه … نصیحت آمیز گفتم «نکنید جانم! گناهه!» ولی چون کسی گوش نکرد و از قدیم هم گفته اند:«یه نظر حلاله» مجبور شدم یک چشمم را ببندم و آن چشم دیگرم را تا آنجا که می شد بــدرّانم تا چم و خمهایی که بر کمر و دست و پاها روا می شد را بیشتر به تصویر و عکس بکشم؛ بلکه ببینید و شما را هشداری باشد از روز قیامت و اینکه مواظب باشید از این کارها نکنید وگرنه میرید جــــهــــنـــدم!!! بهرحال از ما گفتن بود. من که رفتم برم به دین و ایمونم برسم و شما هم خود دانید. فقط نوشتن نظر یادتون نره. بدرود…. ارادتمند حمید  

   

 

                   هنرششم سینزه بدری